5 مهر 1387

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد  

 

                               کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

5 مهر 1387
عشق تنها گفتن نیست ..گاه نگاه هست وسکوت...

گفتی که غزل بگو ...  چه بگویم ؟ ...  مجال کو؟

                 شیرین من ... برای غزل شور و حال کو؟

                                                     پر می زند دلم به هوای غزل ... ولی

                                                                 گیرم که هوای پر زدنم هست ... بال کو؟ 

22 شهریور 1387
...................
آسمون  ببار

                              که       ما خانه بدوشان
                        
                                                                        غم سیلاب نداریم...

                                                
22 شهریور 1387
نشد
می خواستم  خراب نگاهش شوم ...نشد

بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم ...نشد

می خواستم که در دل شبها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم...نشد

می خواستم که وقت هم آغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شود ...نشد

می خواستم که دریچه ی پژواک خنده اش

یا آیینه مقابل آهش شوم...نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم...نشد

می خواستم به شیوه ی ایثلر و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم ...نشد

گفتم به خود همیشه ی او می شوم

حتی نشد که گاه به گاهش شوم...نشد
29 خرداد 1387
دلم برای دیروزهایمان تنگ شده...

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز ...

چیزی نگذاری ... که ... نمی آیی باز ...

19 اردیبهشت 1387
عشق تنها گفتن نیست ... گاه نگاه هست و سکوت

سوختم آتش نبود ...

باختم ... بازی نبود ...

عاشقی کردم ولی عشقی نبود ...

آزمودم...

 عاقبت ...

خویشم نبود ...

خواب دیدم ...

رفته ام شاید

شاید راهیه راهی شوم...

16 اسفند 1386

البته باید اینو اضافه کنم انصاف خیلی چیز خوبیه؛انتظار نداشته باش خودت داشته باشی...

16 اسفند 1386
عالم معنا ...عالم بدیهیات است...

تنها کسی که همیشه ساکت زیر بار قلم من مینشینه و حرفهایم را گوش میده و درونش نگاه میدارد...شاید غم خوار ترین چیزها...کاغذهایی هستند که سنگین ترین غصه ها را یدک میکشند و دم نمیزنند...

12 شهریور 1386
...

یاد چشمهایت افتادم

 

شب های آخر

 

یاد حرف خودم

 

اگه میخوای میرم

 

 

کاش نمیخواستی...

 

12 شهریور 1386
به یاد روز هایی که می میرند...سکوت می کنم

گفتم بگو...

سکوت کرد و هیچ نگفت و رفت...

و من... هنوز گوش می کنم...

2 بهمن 1385
راز...

چه با شتاب آمدی..در زدی.گفتم:برو...اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.گفتم:بس است برو...گفتم:اینجا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست.اما نرفتی نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد .بعد در را گشودم و گفتم:نگاه کن اینجا چه قدر شلوغ است؟و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یاس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و سکوت و ترس و ترس و ترس ...در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود .گفتی :(این جا راضی نیست؟)گفتم راز؟گفتی من رازم...و آمدی تا وسط خط کش ها.من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم: برو ....برو....تو سحر خواندی.من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی..من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.بعد چشم ها از میان آن دو قاب سیاه جادو کردندو گویی طوفانی غریب در گرفت.آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود . و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یاس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و مه و سکوت و سکوت و زخم و دل تنگی...مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روییده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد.خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک.و تو در دل هبوط کردی .گفتم : چیستی؟ گفتی: راز .گفتم : این دل خالی ست ...تشنه ام. گفتی :دوستت دارم.و من ناگهان لبریز شدم....