آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
گفتی که غزل بگو ... چه بگویم ؟ ... مجال کو؟
شیرین من ... برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ... ولی
گیرم که هوای پر زدنم هست ... بال کو؟
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز ...
چیزی نگذاری ... که ... نمی آیی باز ...
سوختم آتش نبود ...
باختم ... بازی نبود ...
عاشقی کردم ولی عشقی نبود ...
آزمودم...
عاقبت ...
خویشم نبود ...
خواب دیدم ...
رفته ام شاید
شاید راهیه راهی شوم...
البته باید اینو اضافه کنم انصاف خیلی چیز خوبیه؛انتظار نداشته باش خودت داشته باشی...
تنها کسی که همیشه ساکت زیر بار قلم من مینشینه و حرفهایم را گوش میده و درونش نگاه میدارد...شاید غم خوار ترین چیزها...کاغذهایی هستند که سنگین ترین غصه ها را یدک میکشند و دم نمیزنند...
یاد چشمهایت افتادم
شب های آخر
یاد حرف خودم
اگه میخوای میرم
کاش نمیخواستی...
گفتم بگو...
سکوت کرد و هیچ نگفت و رفت...
و من... هنوز گوش می کنم...
چه با شتاب آمدی..در زدی.گفتم:برو...اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.گفتم:بس است برو...گفتم:اینجا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست.اما نرفتی نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد .بعد در را گشودم و گفتم:نگاه کن اینجا چه قدر شلوغ است؟و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یاس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و سکوت و ترس و ترس و ترس ...در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود .گفتی :(این جا راضی نیست؟)گفتم راز؟گفتی من رازم...و آمدی تا وسط خط کش ها.من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم: برو ....برو....تو سحر خواندی.من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی..من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.بعد چشم ها از میان آن دو قاب سیاه جادو کردندو گویی طوفانی غریب در گرفت.آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود . و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یاس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و مه و سکوت و سکوت و زخم و دل تنگی...مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روییده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد.خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک.و تو در دل هبوط کردی .گفتم : چیستی؟ گفتی: راز .گفتم : این دل خالی ست ...تشنه ام. گفتی :دوستت دارم.و من ناگهان لبریز شدم....