X
تبلیغات
رایتل
نشد - مهربون مه آلود

مهربون مه آلود

دست بردار از این در وطن خویش غریب

می خواستم  خراب نگاهش شوم ...نشد
بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم ...نشد

می خواستم که در دل شبها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم...نشد

می خواستم که وقت هم آغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شود ...نشد

می خواستم که دریچه ی پژواک خنده اش

یا آیینه مقابل آهش شوم...نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم...نشد

می خواستم به شیوه ی ایثلر و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم ...نشد

گفتم به خود همیشه ی او می شوم

حتی نشد که گاه به گاهش شوم...نشد  
 
فاضل نظری
 

+نوشته شده در 22 شهریور 1387ساعت02:12توسط Mozhi | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)