X
تبلیغات
رایتل
سر راه که می آیی... - مهربون مه آلود

مهربون مه آلود

دست بردار از این در وطن خویش غریب

سر راه که می آیی ... کمی ابر ها را با دستت کنار بزن ...با انگشتانت ... به نرمی ...  

  

 همانگونه که گاهی موهای پریشانم را کنار می زدی...

 

سر راه که می آیی مشتی ستاره بچین از همان ها که دم دست ترند ... 

 

ستاره های ریز و درشت ... 

 

یک کف دست هم آفتاب از شرقی ترین آسمان دیدگانت با خود بیاور ...

 

برای فردا روزی لازمش دارم ... 

 

سر راه که می آیی گل نچین... هر چه گلبرگ با باد بر خاک تنت افتاده است جمع کن ... 

 

کافی ست روی سبزه ها قدم بزنی ... 

 

همه جا هست شقایق و نرگس و لاله پرپر ... 

 

یک قدح آسمانی دارم ... یادت هست؟ پراز اشک چشم ... 

 

اشکهایی که روزی گونه ات را خیس می کرد ... 

 

و نمی دانستیم اشک من است یا تو که گونه هامان خیس است ...! 

 

از سر شوق بود یا غربت از یاد رفته مان ؟... 

 

گلبرگ ها را در آن می ریزم ... می مانند... باران اشک شور است ... 

 

برگ گلها تازگی غریبی می گیرند ...سر راه که می آیی ...  

 

نزدیک پنجره که رسیدی مرا صدا بزن...به نام...آرام...مثل آن وقت ها... 

 

دستت پر است با این همه ره آورد... 

 

من به پیشوازت می آیم...از پشت پنجره... 

 

سر راه که می آیی... 

 

یادم آمد ... تو دیگر نمی آیی...سر راهت ایستاده ام تا مرا با خود بیاوری ... 

 

اما... تو ... دیگر ... 

 

بیا در غروب یک روز بهاری ... در اردیبهشت ماه ... 

 

وقتی که هوای خانه پر از بوی رازقی و شبو و یاس است ... 

 

آرام و آهسته ...بی آنکه کلامی بگویی...بیا از راه برس... 

 

مثل نسیم که پیش از آنکه فکر کنی روی پوستت می نشیند ...بیا...بی خبر بیا... 

 

مثل رگبار بهاری...که تا چشم بر هم بزنی لایه ای شبنم روی پوستت می نشاند... 

 

بیا ...از راه برس... 

 

آرام و بی خبر... 

 

اگر بگویی که اینگونه خواهی آمد من قرار می گیرم ...باور کن...فقط بگو در اردیبهشت می آیی؟ 

 

هنگام غروب ...بی خبر ...آرام...و من ایمان خواهم آورد که هرگز نمی آیی...هرگز...

 

+نوشته شده در 17 آذر 1388ساعت13:30توسط Mozhi | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)