می خواستم خراب نگاهش شوم ...
نشدبیچاره ی دو چشم سیاهش شوم ...نشد
می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم...
نشدمی خواستم که وقت هم آغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شود ...
نشدمی خواستم که دریچه ی پژواک خنده اش
یا آیینه مقابل آهش شوم...
نشدگفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم
نشدمی خواستم که حادثه باشم برای او
شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم...
نشدمی خواستم به شیوه ی ایثلر و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم ...
نشدگفتم به خود همیشه ی
او می شوم
حتی نشد که
گاه به گاهش شوم...
نشد